من از کدام قبیله ام ؟
سرزمین من کجاست ؟
که با اینجا بیگانه می نمایم
این زنجیرها
بر دست و پایم
چیست ؟
به چه جرمیست ؟
آی مردم
قبیله ی من کجاست ؟
آه چقدر مزه این سیب تلخ است !!
اکرم مندنی زاده
قصه هایم
افسانه ای است
در گوش باد
می خزد
در دشت
می نشیند
برکوه
باد اآن را باخود می برد
تا دور
شاید گوشی
منتظر
افسانه ی من است
اکرم مندنی زاده
کوه با خورشید
قایم باشک می بازد
من و دشت
غرق رویا های کودکیمان
باد رهاوردی جز خاطرات گذشته
برایمان ندارد
در هیجان خاطرات غرق میشویم
چشمان من می بارد
و دشت گل می کند
اکرم مندنی زاده
ستاره ها را
در سبد چشمانم
دانه دانه می چینم
تا نثار قلبهای غمگین کنم
درشت ترین ستاره را
برای قلب تو سوا می کنم
اکرم مندنی زاده
صبح است
پلک که باز می کنم
مهربانی خورشید باریدن می گیرد پیاله ی نگاهم را پر از مهربانی می کنم
به اولین تشنه که می رسم
می آشامانم
اکرم مندنی زاده
عصر دل انگیزی است در باغ
سیبی می چینم
درخت دلتنگ می شود
ومن در تردید چیدن
که سبد آغوش می گشاید
و سیب را می بلعد
من زیر درخت می نشینم
اندوه درخت در من رشد می کند
اکرم مندنی زاده
برخیز دمی نشاط آغازکنیم
دستی بزنیم دل پر از ساز کنم
اکرم مندنی زاده
امروز دل من و تو ، خورشیدگرفته است
گویا که چون من زدار دنیا خسته است
اکرم مندنی زاده
امروز دلم هوای باران دارد
باآن چه کنم ؟ که شوق یاران دارد
اکرم مندنی زاده
تو گویی در بلندترین برج جهان
سکونت داری
که بارانهای,موسمی چشم مرا نمی بینی
تلفن کن
تا آب و هوای دلم را
برایت شرح دهم
# اکرم مندنی زاده
دلم می گیرد
وقتی یاد واژه هایی می افتم
که باید به تو می گفتم
ونگفتم
وگذاشتم
در گلدان دلم پوسیدند
اخ !
که
چقدر دوستت دارم.
گفتنش
سخت است
اکرم مندنی زاده
قلم که دست می گیرم
می دانم
شعرم تمام است
وقتی تو
آغاز باشی
سخن گفتن
آسان است
اکرم مندنی زاده
دررهگذرآفتاب...ما را در سایت دررهگذرآفتاب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44